
نفسم گرفته
اینجا حتی هوا هم زندانیست...


قرن ها میان و میرن
یک چرا ، بدونه پاسخ
من و تو هزار سال بعد
عشق
زندگی
تناسخ....
به دنیا اومدم تا عاشقت باشم....

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن!
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام!
میان موج خبر های تلخ وحشتناک
که می زند به روان های پاک تیغ هلاک!
به خویش می گویم
خوشا به حال کسی که
در هیاهوی این روزگار کور و کر است!

فعلا تعطیل ...

اینک ،
-خدای داند- دیری ست، با شما
من، با همین زبان ِ شما
با همین کلام
هرجا رسیده ام سخن از مهر گفته ام
من ، واژه واژه ، مثل شما حرف میزنم
من ، سالهاست بین شما ، با همین زبان فریاد می کنم:
این گونه یکدیگر را در خون میفکنید
پرهای یکدیگر را ، این گونه مشکنید!
آیا شما
یک لحظه ، یک نفس ، نه ، که یک بار
در طول زندگانی تان فکر میکنید؟
سوگند میخورم همه با هم برادرید ،
در چهره ی برادر ، با مهر بنگرید!....

مرد ماهیگیر
طعمه هایش را به دریا ریخت
شادمان برگشت
در میان تور خالی
مرگ
تنها
دست و پا میزد...
من اناری را ، می کنم دانه ، به دل میگویم:
خوب بود این مردم ، دانه ی دل هایشان پیدا بود...
یلدا مبارک...![]()

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کس را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کس را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
(تا روزگار بو نبرد
کاری به کار عشق ندارم!)
قیصر امین پور

روزگار مرگ انسانیت است:
من ، که از پژمردن یک شاخه گل ،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فقان یک قناری در قفس ،
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار ،
اشک در چشمانم و بغضم در گلوست
وندر این ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست....